دلشتم از کلاس بر می گشتم...توی اتوبوس نشسته بودم ..هوا خیلی گرم بود..خییییییلی...دقیقا به همین غلظت ...کوله پشتیمو با یه سری برگه دستم گرفته بودم...یکی از اون برگه ها رو برداشتم و شروع کردم به باد زدن خودم...

کوله پشتیمو با اون برگه ها گذاشتم رو صندلی کناریم...یه چند دقیقه گذشت...

چند نفر سر ایستگاه سوار اتوبوس شدن...اتوبوس راه افتاد ..داشت با سرعت میرفت که یه دفعه یکی که ردیف کناری نشسته بود پنجره رو باز کرد..وای!!  باد زد تمام برگه هامو تو اتوبوس پخش کرد!!! بارون برگه میومد تو اتوبوس!:دی

نمیدونید اصن فضا چقدرمعنوی شده بود!!!!:دی 

فقط قیافه منو تو اون لحظه تصور کنید!!!

://


:||


:\\


میخواستم اونی ک پنجره رو باز کرد خفه کنم!!کولر اتوبوس ک روشن بود دیگه چرا پنجره رو باز کردی؟؟ ولی خب تقصیر خودم بود باید برگه ها رو میذاشتم تو کیفم... :|