آخرین صدایی که شنیدم صدا ترمز ماشین روی آسفالت سخت خیابون و صدای خورد شدن شیشه ها بود...بعدش دیگه صدایی نمی شنیدم فقط تصویر بود که دور سرم می چرخید...منتظر بودم تا ماشین بعد از دو سه تا ملق ثابت بشه تا بتونم از ماشین بیام بیرون...ماشین روی پهلوی چپ وایساد...در باز نمی شد ..از شیشه ی جلو اومدم بیرون...لال شده بودم ولی همینکه سر و صورت خونی مامانو دیدم شروع کردم به داد و فریاد...همین داد و فریاد باعث شد چشماشو باز کنه...به زور کمربندش رو باز کردم و ازماشین کشیدمش بیرون...یه نفر ما رو رسوند اورژانس...بعد از اینکه مامان معاینه شد و مطمئن شدم چیز خاصی نیست و فقط باید سرش چند تا بخیه بخوره تازه فهمیدم دستم داره از درد می ترکه...گفتن شکسته...


+اگر کمربند نمی بستیم و اگر کیسه های هوا باز نمی شد احتمالا این وب دیگه هیچ وقت آپدیت نمی شد...

+خدایا شکرت :)

+ چند روز قبل این حادثه این متن رو گذاشتم پروفایلم :

خدایا! یه معجزه...برای منم یه معجزه بفرست ..مث ابراهیم..شاید معجزه من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه..یه چرخش،یه جهش، یه این طرفی...یه اونطرفی...

+خدایا بازم شکرت ...