بالاخره نتایج نهایی کنکور هم اومد...یاد سال پیش می افتم که وقتی نتیجه ها اومد با این که میدونستم قبول نمیشم رفتم توی سایت و با دیدن کلمه ی مردود اشک توی چشمام جمع شد...اون روز به خودم قول دادم که سال بعدش   از خوشحالی این اتفاق بیفته...درسته!امسال پزشکی قبول شدم...از قضا تا یکی دو روز خوشحالم بودم...اما الان فکر دوری از خونه و اهل خونه،زندگی توی خوابگاه با آدمایی از فرهنگ ها و سلیقه های مختلف، غم غربت! و خیلی از مسائل دیگه داره دیوونه ام میکنه...اینجاس ک میگن که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها....

پ.ن 1: به سرم زده برم کارنامه سبز بگیرم بیام شهر خودمون..خانواده معتقدن خل شدم!

پ.ن: توصیه ای ندارید؟ عایا؟  :/  :)