به وقت یکم آذر ماه

  • فروردین دخت
  • چهارشنبه ۱ آذر ۹۶
  • ۰۰:۰۰
  • ۶ نظر

تولدت مبارک :) تویی که با رفتنت برای همیشه تو قلبم موندی ...

تربیت بدنی بی شعور!

  • فروردین دخت
  • دوشنبه ۲۹ آبان ۹۶
  • ۲۲:۴۲
  • ۵ نظر
اینقدری که سر تربیت بدنی زجر میکشم سر آناتومی نمیکشم! آخه 21 دور تو 12 دقیقه اونم زمین بسکتبال؟! تو کل کلاسمون فقط یه نفر این توانایی رو داره :/

ما مردمان خاورمیانه....

  • فروردین دخت
  • جمعه ۲۶ آبان ۹۶
  • ۲۳:۲۸
  • ۴ نظر

سرد بود...اونقدر سرد که پتو رو محکم دور خودش پیچیده بود. صبح با صدای خانومش از خواب بیدار شد... 

-مجید بلند شو برو برنج بخر..هیچی برنج نمونده.الان چند روزه دارم یهت میگم برنج داره تموم میشه! ازبس امروز و فردا کردی که آخرش تموم شد...بلند شو..زود باش ذیگه آقا.

از خواب بلند شد...دست و صورتش رو شست ..صبحونه اش رو خورد و روانه ی بازار شد.هوا سرد بود...اونقدر سرد که وقتی نفس میکشید شیشه ی عینکش بخار میکرد..خیلی زود ماشین رو روشن کرد و رفت سمت مغازه ی حاجی...چندکیلویی برنج خرید و گونی های برنج رو گذاشت توی ماشین..توی راه خونه طبق معمول ترافیک بود..عادت داشت توی ترافیک شعر حفظ کنه..عاشق حافظ بود!

بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر                  که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

توی راه،همینطور که داشت این بیت رو با خودش مرور میکرد یهو چشمش خورد به این نوشته :ایستگاه کمک رسانی به مردم زلزله زده ی غرب کشور؛ تعجب کرد.. ینی چه اتفاقی میتونه افتاده باشه؟! خیلی اهل فضای مجازی نبود و از دیشب هم از اخبار خبری نداشت،رادیو رو روشن کرد تا شاید بفهمه که اوضاع از چه قراره...

زلزله ی 7.3 ریشتری دیشب که در غرب کشور به وقوع پیوست تا کنون 483 کشته بر جای گذاشته است...

این خبر اونو بردبه سال های دور...همون سالی که مادر و تنها برادرشو تو زلزله بم از دست داد...همون سال شوم..همون سال لعنتی! خیلی وقت بود که اینطوری بغض نکرده بود..همونجا تصمیم گرفت اون مقدار از برنجی که نیاز اون روزشونه رو برداره و بقیه رو ببره اهدا کنه، فرداش هم دوباره بره مغازه ی حاجی برنج بخره

یه کناری ماشینو پارک کرد..گونی رو باز کرد تا یه کمی برنج بریزه توی کیسه پلاستیکی...همینطور که داشت برنج میریخت یهو به کاغذ دید! کاغذه رو برداشت و خوند:((مردم عزیز زلزله زده ی بم! ما همه کنار شما هستیم و شما رو تنها نمیگذاریم..از طرف جمعی از مردم گیلان))

تمام وجودش یخ زد...هوا سرد بود ...خیلی سرد...

نمیدونست چی کار کنه؟ ینی خودم باید برم؟


+این جریان واقعیه! اما نه همه اش... :)

+برام جالب بود که مردم خودشون دارن میرن سراغ زلزله زده ها تا کمکشون کنن..جالب بود که به هنرمند و ورزشکار و ....مردمی اعتماد دارن اما...چی باید باعث این بی اعتمادی بشه؟ 

+قلب این مردم شکسته...زخمی شده...شاید زخم خوب بشه اما تا همیشه جاش میمونه..میمونه یه جایی ته قلبمون

+یه سال مردممون میرن مکه زیر دست و پا له میشن ...یه سال یه ساختمون آتیش میگیره کلی آدم اون زیر له میشن...یه سال زلزله میادکلی آدم زیر سنگ و خاک  له میشن !

و تنها کاری که یه سری ها میکنن تسلیت گفتنه... 

+عصبانی؟ آره خب عصبانی ام که هیچکس پاسخگو نیست! که هیچکس هیچ مسئولیتی رو بر عهده نمیگیره...

+در آخر این شعر رو میزارم که باید با آب طلا نوشتش:

ما مردمان خاور میانه ایم...
بعضی هایمان در جنگ کشته می شویم، 
بعضی در زندان...
بعضی هایمان در جاده می میریم، 
بعضی در دریا، 
حتی بلندترین کوه ها هم...
انتقام تنهایی شان را از ما می گیرند، 
چرا که ما شغل مان "مُردن" است.

ترجمه ای از شعر "نشاط حمدان"_ حمیدرضا ابک

تنفرات

  • فروردین دخت
  • شنبه ۲۰ آبان ۹۶
  • ۲۲:۵۱
  • ۶ نظر

آدمای دروعگو...آدمای حسود 

سرما خوردگی خر است!...

  • فروردین دخت
  • سه شنبه ۱۶ آبان ۹۶
  • ۱۶:۲۳
  • ۳ نظر
صبح امتحان جنین شناسی بود....تموم شب قبل رو از بس که حالم بد بود نتونسته بودم خوب بخوابم..خوب که چه عرض کنم...اصلا نخوابیده بودم...واقعا انرژی نداشتم که حتی از روی تختم بلند شم..چه برسه به اینکه بخوام برم امتحان جنین شناسی بدم!...هیچی ذیگه به زور از خواب بلند شدم و آماده شدم رفتم دانشگاه...با همون حال اسف بار خودم امتحانمو هم دادم...بعدش که رفتم دکتر، دیدم  فشارم خیلی پایین بوده...خیلی!!!!! بعد هم که اومدم و یه سوپ آماده گرفتم و خوردم ....خوابیدم تا ساعت 
نه و نیم صبح فرداش! :دی

الان که فکر میکنم میبینم حتی یادم نیس که جوابایی که زدم چیا بودن!!
+ عایا پاس می شوم؟! :/
+سرما خوردگی خر است!..خر..

دانشگاه یا تیمارستان؟ مسئله اینست....

  • فروردین دخت
  • جمعه ۱۲ آبان ۹۶
  • ۱۰:۲۳
  • ۱۴ نظر

میتونم بگم هشتاد درصد بچه های کلاسمون از بیماری های روانی رنج میبرن...به این برکت قسم :/...

تنهای تنهای تنها

  • فروردین دخت
  • دوشنبه ۸ آبان ۹۶
  • ۰۰:۴۷
  • ۵ نظر

توی این شهر شلوغ ،علی رغم همه ی شلوغی ها..خوب که نگاه می کنی می بینی همه یه جورایی تنهان...خیلی تنها...

دانشگاه چخبر؟!

  • فروردین دخت
  • جمعه ۵ آبان ۹۶
  • ۱۵:۰۰
  • ۱۲ نظر
امتحان جنین شناسی 15 آبان ماهه..استاد کلا دو بار اومده سر کلاس بخاطر کسالتش و ما مجبوریم خودمون بشینیم بخونیم...(البته اینو هم بگم که استاد بنده خدا حالش بد بود و نتونست بیاد) جنین شناسی لانگمن کلی سخته و هر صفحه اش کلی اصطلاحات جدید داره...خو من چجوری تو این مهلت کم به تسلط برسم کتاب به این عظمتو؟! خلاصه اینکه دانشگاه با اون چیزی که فکر میکردم کلی فرق داره...خیلی زیاد!!!

الان که دارم این پست رو می نویسم دارم به این فکر می کنم که عایا این ترم پاس میشم عایا؟!  :/ هر چقدرم میخونم تمومی نداره.. :(

کامنت ناشناس :)

  • فروردین دخت
  • جمعه ۵ آبان ۹۶
  • ۰۰:۲۵
  • ۱۴ نظر

هر چه میخواهد دل تنگت بگو :)

از این پستای کامنت ناشناس...تا حرفاتونو بی رو در بایستی بزنین :)

به نظرتون من چجور آدمی هستم؟! :دی

دانشگاه جان! :دی

  • فروردین دخت
  • شنبه ۲۹ مهر ۹۶
  • ۲۳:۴۷
  • ۱۱ نظر
دانشگاه جان با من مهربان باش...خب؟

توی تمام این چند روز منتظر بودم که یه استادی بیاد به جای اینکه شروع کنه به تدریس یک سری از تئوریات نه چندان جالب،بگه که ای دانشجویی که اومدی اینجا فاز پزشکی برداشتی ...قبل از هر چیز یاد بگیر که برای یک پزشک شریف شذن تلاش کنی...نه واسه رنک شدن یا استریت شدن :/

+یه سری چیزا باید بنیادی باشه...ریشه داشته باشه تو وحودت...مثل همین شرافت... :))

+فروردین دخت جان :) هر اتفاقی هم که افتاد..تو (یک پزشک شریف بودن )رو انتخاب کن....
:))
+دانشگاه جان :) با من مهربان باش...خب؟
"فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ"

("پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم")



شاید اینجا دفتری از خاطراتم باشد
یا که شاید
دفتری از حرف های این دل
هر چه باشد ، هر چه هست...
می نویسم هر چه می خواهم بگویم
در دل این دفترم....