خداجون..دمت گرم:)

  • فروردین دخت
  • جمعه ۶ مرداد ۹۶
  • ۱۱:۳۶
  • ۰ نظر

آخرین صدایی که شنیدم صدا ترمز ماشین روی آسفالت سخت خیابون و صدای خورد شدن شیشه ها بود...بعدش دیگه صدایی نمی شنیدم فقط تصویر بود که دور سرم می چرخید...منتظر بودم تا ماشین بعد از دو سه تا ملق ثابت بشه تا بتونم از ماشین بیام بیرون...ماشین روی پهلوی چپ وایساد...در باز نمی شد ..از شیشه ی جلو اومدم بیرون...لال شده بودم ولی همینکه سر و صورت خونی مامانو دیدم شروع کردم به داد و فریاد...همین داد و فریاد باعث شد چشماشو باز کنه...به زور کمربندش رو باز کردم و ازماشین کشیدمش بیرون...یه نفر ما رو رسوند اورژانس...بعد از اینکه مامان معاینه شد و مطمئن شدم چیز خاصی نیست و فقط باید سرش چند تا بخیه بخوره تازه فهمیدم دستم داره از درد می ترکه...گفتن شکسته...


+اگر کمربند نمی بستیم و اگر کیسه های هوا باز نمی شد احتمالا این وب دیگه هیچ وقت آپدیت نمی شد...

+خدایا شکرت :)

+ چند روز قبل این حادثه این متن رو گذاشتم پروفایلم :

خدایا! یه معجزه...برای منم یه معجزه بفرست ..مث ابراهیم..شاید معجزه من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه..یه چرخش،یه جهش، یه این طرفی...یه اونطرفی...

+خدایا بازم شکرت ...

ما عینکی ها ماه را زیباتر می بینیم :)

  • فروردین دخت
  • شنبه ۲۴ تیر ۹۶
  • ۱۱:۱۷
  • ۹ نظر


درسته که ما عینکی ها احتمالا نمی توانیم شخصی را از دور تشخیص بدهیم...درست است که ما در زمستان ویترین چشم هایمان همه اش بخار می کند و حتی یک چای گرم هم چشمانمان را تار می کند...درست است که ما موقع باران آرزو می کنیم که ای کاش عینک ها هم برف پاک کن داشتند...درست است که  بدون عینک هیچ چیز برایمان واضح نیست و درست است که جانمان به عینکمان بند است...

اما  شما بی عینک ها ... شمایی که چشم هایتان اصلا نمیدانند ضعیف بودن یعنی چه، نمی دانید که ماه با چشم های ضعیف چقدر زیبا تر است و چقدر نورانی تر...ما عینکی ها ماه را زیباتر میبینم...



چرا؟!

  • فروردین دخت
  • پنجشنبه ۲۲ تیر ۹۶
  • ۱۳:۵۱
  • ۳ نظر

چرا درختا راه نمیرن؟!


-چون کفشاشونو لنگه به لنگه پوشیدن!


برود بنشیند در دسته ی دیالوگ های مسخره ی زندگی من!

چرا اینجوریه واقعا؟؟؟ :/

  • فروردین دخت
  • چهارشنبه ۲۱ تیر ۹۶
  • ۰۹:۰۰
  • ۶ نظر

به کمی خواب تا ساعت 12 ظهر نیازمندم

این بود اون تابستونی که منتظر بودیم؟

که تا دوازده یک بخوابیم

که همش فیلم ببینیم

همش مهمونی بریم :/

برای من که همش یک نواخته

و دلیل زود بیدارشدن هارو هم نمیفهمم

گرمه!!!!

  • فروردین دخت
  • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶
  • ۰۹:۰۹
  • ۴ نظر

خدایا فوت کن یه کم باد بیاد....پختیم!!! 

قلمچی بیشعور:/

  • فروردین دخت
  • جمعه ۹ تیر ۹۶
  • ۱۶:۴۳
  • ۷ نظر

دلم میخواد از دست این قلمچی بی شعور سر به بیابون بگذارم..

قلمچی قلمچی ننگ به نیرنگ تو!!!


نمونه ی بارز سو استفاده از سیستم آموزشی افتضاح کشور!

خواب دل انگیز صبح کجایی کجایی؟؟ :/

  • فروردین دخت
  • پنجشنبه ۸ تیر ۹۶
  • ۰۸:۳۷
  • ۲ نظر
الان واقعا پتانسیل اینو دارم که بعد کنکور یه هفته ی کامل بخوابم  😒
خوابم میاد خو...این هفته ی آخرم که هر روزش عین یه سال میگذره لامصب!
تموم شو دیگه...

مرسی اه...!!

حدیث نفس!

  • فروردین دخت
  • دوشنبه ۵ تیر ۹۶
  • ۱۴:۲۱
  • ۷ نظر

من اما پزشکی رو برای پولش و کلاسش نمیخوام...بر عکس اکثر اون پونصدو هشتادهزاری نفری که دارن خودشونو میکشن تا پزشکی قبول شدنو بکنن تو چش و چال بقیه!


فقط قیافه ی منو تصور کنید!! :/

  • فروردین دخت
  • يكشنبه ۴ تیر ۹۶
  • ۱۶:۲۷
  • ۳ نظر

دلشتم از کلاس بر می گشتم...توی اتوبوس نشسته بودم ..هوا خیلی گرم بود..خییییییلی...دقیقا به همین غلظت ...کوله پشتیمو با یه سری برگه دستم گرفته بودم...یکی از اون برگه ها رو برداشتم و شروع کردم به باد زدن خودم...

کوله پشتیمو با اون برگه ها گذاشتم رو صندلی کناریم...یه چند دقیقه گذشت...

چند نفر سر ایستگاه سوار اتوبوس شدن...اتوبوس راه افتاد ..داشت با سرعت میرفت که یه دفعه یکی که ردیف کناری نشسته بود پنجره رو باز کرد..وای!!  باد زد تمام برگه هامو تو اتوبوس پخش کرد!!! بارون برگه میومد تو اتوبوس!:دی

نمیدونید اصن فضا چقدرمعنوی شده بود!!!!:دی 

فقط قیافه منو تو اون لحظه تصور کنید!!!

://


:||


:\\


میخواستم اونی ک پنجره رو باز کرد خفه کنم!!کولر اتوبوس ک روشن بود دیگه چرا پنجره رو باز کردی؟؟ ولی خب تقصیر خودم بود باید برگه ها رو میذاشتم تو کیفم... :|

اندراحوالات دوهفته مانده به کنکور!

  • فروردین دخت
  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶
  • ۱۷:۲۲
  • ۶ نظر
اگر میخواهید چاق شوید..اگر دلتان کمی روزمرگی میخواهد...اگر دوست دارید نا امیدی را تجربه کنید....اگر دوست دارید هیجان یک آینده ی نا معلوم را تجربه کنید...  

کنکور تجربی بدهید به قصد پزشکی!!
صد در صد تضمینی!

*ملت درس میخونن لاغر میشن...اون وقت من درس میخونم چاق میشم...ینی اینقدر نسبت به پارسال چاق شدم که کسایی ک خیلی وقته منو ندیدن منو میبینن میگن عه! فروردین دخت تویی؟!  نشناختمت!
حتی جرأت نمیکنم برم رو ترازو!!!!
آخرین باری ک رفتم رو ترازو ۵۷ بودم....خدا میدونه الان چند کیلوام!

و من الله توفیق!

"فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ"

("پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم")



شاید اینجا دفتری از خاطراتم باشد
یا که شاید
دفتری از حرف های این دل
هر چه باشد ، هر چه هست...
می نویسم هر چه می خواهم بگویم
در دل این دفترم....


پیوندهای روزانه